تبليغاتX
یکتا همدم بی ادعـــــــــــــــــــــــا
یکتا همدم بی ادعـــــــــــــــــــــــا

من به تو زنده ام...

وبى تو

دلم خانه مرگ است...

تو مرا گرمى عشقى

تو مرا نور اميدى...

زندگی بى تو مرا نيست

بجز شام سياهى...

تو مرا پرتو مهرى

تو مرا بخت سپيدى...

مهدى سهيلى

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت 19:30 توسط ساره| |

سالهاى سال

در سكوت وانزواى محض

بى اميد ...بى اميد...بى اميد

زيستم.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت 19:29 توسط ساره| |

دل زود باورم را به کرشمه ای ربودی

چون نیاز ما فزون شد

تو به ناز خود فزودی

به هم الفتی گرفتیم

ولی رمیدی از ما

من ودل همان که بودیم تو و آن نه ای که بودی

من از آن کشم ندامت...که تورا نیازمودم

تو چرا زمن گریزی که وفایم آزمودی

زدرون بودخروشم ....

ولی از لب خموشم ....

نه حکایتی شنیدی نه شکایتی شنودی...

چمن از تو خرم ای اشک روان

که جویباری

خجل از تو چشمه ای ای چشم رهی

که زنده رودی ..............

رهی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت 19:27 توسط ساره| |

كوچیك دل بزرگم !

تو هم شدى مسافر.....تو هم شكستى اين تنهايى تلخ شاعر

خدا تو رو فرستاد...تا بال آرزوم شى

اما تو صبر نكردى ...اى دلبر مهاجر

كوچيك دل بزرگم ...كاشكى بهت مى گفتم

كه عاشق نگاتم

كه بى تو دل گرفتم

كاشكى بهت مى گفتم كه تو هجوم پاييز تا خندتو می ديدم

يكباره مى شكفتم

كاشكي بهت مى گفتم كه عشق نا تمومى

كه حتى تو دشت خواب

هميشه پيشه رومى

كاشكى واست مى خوندم اين رازو توى آواز

كه بين اين همه ناز

فقط تو آرزومى

كوچيك دل بزرگم تو خوب بى افاده

تو مست دل دادگى

من يه نجيب ساده

اينقدر واست نخوندم

ترانه هاى عشق و

كه دير شدو تو رفتى شدى نصيب جاده

حالا بدون دستات از پا نشستم اينجا

شكسته از نجابت شاكى ز شرم لبها

چه سخته درد حسرت وقتى مى شه نباشه

وقتي مى شه تو باشى كنار مرد تنها...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت 12:29 توسط ساره| |

كوچه پس كوچه هاى قلبم پراز عطر حضور توست

تويى كه هرشب صدايت مى زنم تا برايت از

روز هاى زندگى ام بگويم و درد دل كنم

هر شب صبور و مهربان گوش مى دهى

بى آنكه خسته شوى

خداى خوبم ديگرجز تو هيچ كس در قلبم نيست

وحالا در قلبم جشن حضور تو بر پاست

تويى كه كويرقلبم را سر سبز كردى و نور باران!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384ساعت 19:59 توسط ساره| |

تو امدي ...تو امدي

تا لبهاي تشنه مرا...

اما با امدنت مرا عاشق كردي

سيراب كردي

ومرا ازخويش گرفتي و به عشق سپردي

وتو امدي

تو امدي تا من بدانم عشق دروغ نيست

وانگاه ديگر تو...

رفتي و

رفتي و

رفتي...

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت 23:32 توسط ساره| |

شب

دنياي من است و

ماه تويي

ماه اما بي خسوف گفتم به كه نگاه كنم؟

كسي كه به مثل تو باشد

ستاره چشمك زد

ستاره خنديد...

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 14:52 توسط ساره| |

تو امدي

وساده ترين سلام را همراه یاد گاری هایت كردي و با پاكترين لبخند

وجودم را به اسارت گرفتي

توآامدي و عميق ترين نگاه را از ميان چشمان دريايي ات

بر ساحل قلبم نشاندي و زيبا ترين خاطرات را زنده كردي

تو آمدي و گرمي حضوري خورشيد وار بر طلوع آرزوهايم حك كردي

و آمدنت همچون قاصدكي بهار را براي هستي خزان زده ام به ارمغان اورد.

اما سرانجام طوفان حسادت قاصد ك زند گي ام را به يغما برد.

كاش مي دانستم كه كدام بهانه اشتياق رفتن را در خيالت به تماشا نشست.

تو رفتي من در سوگ رفتنت در ميان فراموشي ها گم شدم.

اري تو فراموش كردي و من هنوز هم با ديدگاني خواب زده

چشم به راهت دارم و هنوز هم مانند

پنجره هاي منتظر باران

حسرت ديدارت را بافرو ريختن اشك هايم

به دست غربت مي سپارم

اي مقدس من

من هنوز هم اصالت نگاهم را در اصالت نگاهت مي خواهم...

نوشته شده در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 12:40 توسط ساره| |

بعد از اين تنهايى ام را با تو قسمت مي كنم

وسعت تاريكى شب را با تو خلوت مى كنم

هى نگاهم كن سبدهاى دلم از گل پر است

يعنى اى پايان تنهايى محبت مى كنم

مى نشينم روبه رويت مثل آينه

ساده

اما عاشقانه با تو صحبت مى كنم...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1384ساعت 23:48 توسط ساره| |

 

زيبا ترين لباسم را مي پوشم...

با سبدي پراز ترانه

وبا يك بغل از ياساى خوشبو

به ديدنت ميايم

دوستت دارم...

افسوس!

به هم رسيدن من وتو

خواب و خيالي بيش نيست...!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1384ساعت 23:3 توسط ساره| |

صبر من ديگه تمومي نداره مي خواي بيا مي خواي نيا

اين دلم دل نگروني نداره مي خواي بيا مي خواي نيا

حالا من مثل خودت يه سنگ آهنين شدم

براي ترانه رفتن تو فكر نكني غمين شدم

پس برو

تو بي خيال

اينو بدون غم ندارم

براي مردن احساس دروغت ديگه ماتم ندارم

حالا ديگه كسي نيست برات غم دل بخوره

ديگه نيست ساده دلي گولتو غافل بخوره

ميدونم يه روز مياي كه التماسم بكني

مست ومدهوش مثل بارون مثل ياسم بكني

اما اين ديگه توخابه كه واست دل بسوزونم

براي ديدن چشمات هفت كفن رو بپوسونم

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 22:48 توسط ساره| |

وقتى دلم از سردى خانه مى گريد

به تو پناه مى آورم

وقتى از زندگى سير مى شوم دلم تنها تورا مى خواهد

هستى ام را كه يك قلب بر عطوفت بيشتر نيست به پايت مى ريزم

مى دانم تكرارى است

اگر بگويم جشمانم را خاك پايت كنم

خدا كند هر بار كه مى آيى چشمان من جسارت ديدن برق محبت درتك تك لحظات با توبودن را داشته باشد

و باز هم در سنگينى لحظات به تو پناه بياورد

در دنيا هر نعمتى دلباخته اى دارد

و

دلباخته ى شب مهتاب

دلباخته ى خورشيد مغرب

دلباخته ى گل وبلبل

و دلباخته ى تو در هر لحظه منم

تو اى بهترينم

اى آواى خوش فرياد

اى خوشبو ترين نسيم مهربانى

دوستت دارم

نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1384ساعت 14:26 توسط ساره| |

ابى ترين كلام و روشنترين نويد تقديم به دوستاي خوبم

سلام سلام

قبل از هر  چيز از اظهار لطفى كه به منو شعرام داشتيد متشكرم

اما مى خوام از خودم براتون بگم

من بشت كنكورى هستم

برام خيلى مهمه كه دانشگاه قبول بشم

برام دعا كنيد!

رشته ام گرافيكه

مى خوام اگه توى اين وبلاگ موفق شدم حتما يه وبلاگ تخصصى

هم بسازم شايد به دردتون بخوره و براتون جالب باشه

خودم كه خيلى رشته ام رو دوست دارم

من عاشق نيستم

اما شعرامو تقديم مى كنم به همه ى عاشقايى كه واقعا عاشقند

اميدوارم لايق باشم

خوش باشيد

نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1384ساعت 14:23 توسط ساره| |
اگر به قلب من سر بگذاری،

 صدای آن را خواهی شنید ...

که نام تورا صدا می کند .اگر به دیدگان من بنگری ،

سایه آرزو ها را در آن خواهی دید،

 همچنان که من ،

سایه ی آسمانی عواطف تورا در آینه ی چشمانت مشاهده میکنم.   

 بیا تا این پرده سکوت را پاره کنم،...

نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 17:20 توسط ساره| |

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند000

من ارچه درنظریار خاکسار شدم رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند000

چوپرده داربه شمشیرمیزند همه را کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند000

چه جای شکرو شکایت زنقش نیک وبد

چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند000

سرود مجلس جمشید گفته اند این بود

که جام باده بیاور که جم نخواهدماند000

غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه

که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند 000

توانگرا دل درویش خود بدست آور

که مخزن زروگنج ودرم نخواهد ماند000

بدین رواق زبرجد نوشته اند به زر

که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند000

زمهربانی جانان طمع مبر حافظ

که نقش جور ونشان ستم نخواهد ماند000

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1384ساعت 22:16 توسط ساره| |
هر جا

به هر زمان

در خاطر منی،...

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1384ساعت 13:28 توسط ساره| |
هر جا

به هر زمان

در خاطر منی،...

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1384ساعت 13:28 توسط ساره| |

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت 20:24 توسط ساره| |

دیروز

آسمان بزرگتر از عشق بود

و تو...

بزرگتر از خورشید

دیروز

هیچ کس

مرا نفهمید...

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت 19:33 توسط ساره| |

وقتی تو با منی

من را ...

بودن را حس می کنم

و

شکفتن را در زندگی

وقتی تو با منی

اندوه سا یه اش را می دزدد

و

می بارد ابرآشنا یی

در کوچه های غربت

وقتی تو با منی

می خندم

و

بودن را با ورمی کنم...

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت 19:32 توسط ساره| |

با آن که ز ما هیچ زمان یاد نکردی

ای آنکه نرفتی از یاد کجایی؟

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت 19:31 توسط ساره| |

باید ...

باور کرد که تو

برای همیشه رفته ای

آخه پیاله ی امید

خالی از پیمانه است...

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت 19:30 توسط ساره| |

همیشه این گونه بوده است...

کسی را که خیلی دوست داری زود از دست می دهی.

پیش ازآنکه خوب نگا هش کنی مثل پرنده های زیبا با ل می گیرد ودور می شود.

فکر میکردی میتوانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود

می چرخد وخورشید از پشت کوهها سرک می کشد در کنا رش با شی.

هنوز بعضی از حرف ها یت را به او نگفته بودی

هنوز همه ی لبخند های خود را به او نشان نداده بودی .

همیشه این گونه بوده است...

کسی که از دیدنش سیر نشده ای

زود از دنیای تو می رود

وقتی به خودت می آ یی که حتی ردی از او در خیا با ن نیست

فکر می کردی می توانی با او به همه ی با غها سر بزنی و خرده های نا ن

را به مرغا بی های تنها بدهی.

هنوز روزهای زیا دی با ید با او به تما شای موجها می رفتی.

هنوز سا عت های صمیما نه ای با ید با او اشک می ریختی.

همیشه این گونه بوده است...

او که میرود ...

او که برای همیشه می رود...

آ نقدر تنها می شوی که نام روز ها را فراموش میکنی

از عقربه های سا عت می گریزی و هیچ فرشته ای به خوابت نمی آید.

احسا س می کنی کلمات لال شده اند

پل ها فرو ریخته اند

کفش ها پا ره شده اند

دست ها یخ زده اند و پروانه ها سوخته اند.

راستی...

اگر هنوز او نرفته است

اگر هنوز با د همه ی شمع ها یت را خا موش نکرده است

اگر هنوز می توانی برایش یک استکان چای بریزی وغزلی از حا فظ بخوانی

قدر تک تک نفسها یش را بدان وبه فرشته ای که می خواهد او را از زمین به آسمان ببرد

بگو:

تو را به صدای گنجشک ها و بوی خوش آرزو ها سوگند می دهم

او را از من مگیر!...

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت 19:28 توسط ساره| |