وبى تو دلم خانه مرگ است تو مرا گرمى عشقى تو مرا نور اميدى زندگی بى تو مرا نيست بجز شام سياهى تو مرا پرتو مهرى تو مرا بخت سپيدى سالهاى سال در سكوت وانزواى محض بى اميد زيستم چون نیاز ما فزون شد تو به ناز خود فزودی به هم الفتی گرفتیم ولی رمیدی از ما من ودل همان که بودیم تو و آن نه ای که بودی من از آن کشم ندامت...که تورا نیازمودم تو چرا زمن گریزی که وفایم آزمودی زدرون بودخروشم .... ولی از لب خموشم .... نه حکایتی شنیدی نه شکایتی شنودی... چمن از تو خرم ای اشک روان که جویباری خجل از تو چشمه ای ای چشم رهی که زنده رودی .............. كوچیك دل بزرگم تو هم شدى مسافر خدا تو رو فرستاد اما تو صبر نكردى كوچيك دل بزرگم كه عاشق نگاتم كه بى تو دل گرفتم كاشكى بهت مى گفتم كه تو هجوم پاييز تا خندتو می ديدم يكباره مى شكفتم كاشكي بهت مى گفتم كه عشق نا تمومى كه حتى تو دشت خواب هميشه پيشه رومى كاشكى واست مى خوندم اين رازو توى آواز كه بين اين همه ناز فقط تو آرزومى كوچيك دل بزرگم تو خوب بى افاده تو مست دل دادگى من يه نجيب ساده اينقدر واست نخوندم ترانه هاى عشق و كه دير شدو تو رفتى شدى نصيب جاده حالا بدون دستات از پا نشستم اينجا شكسته از نجابت شاكى ز شرم لبها چه سخته درد حسرت وقتى مى شه نباشه وقتي مى شه تو باشى كنار مرد تنها... تويى كه هرشب صدايت مى زنم تا برايت از روز هاى زندگى ام بگويم و درد دل كنم هر شب صبور و مهربان گوش مى دهى بى آنكه خسته شوى خداى خوبم ديگرجز تو هيچ كس در قلبم نيست وحالا در قلبم جشن حضور تو بر پاست تويى كه كويرقلبم را سر سبز كردى و نور باران تا لبهاي تشنه مرا اما با امدنت مرا عاشق كردي سيراب كردي ومرا ازخويش گرفتي و به عشق سپردي وتو امدي تو امدي تا من بدانم عشق دروغ نيست وانگاه ديگر تو رفتي و رفتي دنياي من است و ماه تويي ماه اما بي خسوف گفتم به كه نگاه كنم؟ كسي كه به مثل تو باشد ستاره چشمك زد ستاره خنديد وساده ترين سلام را همراه یاد گاری هایت كردي و با پاكترين لبخند وجودم را به اسارت گرفتي توآامدي و عميق ترين نگاه را از ميان چشمان دريايي ات بر ساحل قلبم نشاندي و زيبا ترين خاطرات را زنده كردي تو آمدي و گرمي حضوري خورشيد وار بر طلوع آرزوهايم حك كردي و آمدنت همچون قاصدكي بهار را براي هستي خزان زده ام به ارمغان اورد تو رفتي من در سوگ رفتنت در ميان فراموشي ها گم شدم چشم به راهت دارم و هنوز هم مانند پنجره هاي منتظر باران حسرت ديدارت را بافرو ريختن اشك هايم به دست غربت مي سپارم اي مقدس من من هنوز هم اصالت نگاهم را در اصالت نگاهت مي خواهم
بعد از اين تنهايى ام را با تو قسمت مي كنم وسعت تاريكى شب را با تو خلوت مى كنم هى نگاهم كن سبدهاى دلم از گل پر است يعنى اى پايان تنهايى محبت مى كنم مى نشينم روبه رويت مثل آينه ساده اما عاشقانه با تو صحبت مى كنم... زيبا ترين لباسم را مي پوشم
با سبدي پراز ترانه وبا يك بغل از ياساى خوشبو به ديدنت ميايم دوستت دارم افسوس به هم رسيدن من وتو خواب و خيالي بيش نيست صبر من ديگه تمومي نداره مي خواي بيا مي خواي نيا اين دلم دل نگروني نداره مي خواي بيا مي خواي نيا حالا من مثل خودت يه سنگ آهنين شدم براي ترانه رفتن تو فكر نكني غمين شدم پس برو تو بي خيال اينو بدون غم ندارم
براي مردن احساس دروغت ديگه ماتم ندارم حالا ديگه كسي نيست برات غم دل بخوره ديگه نيست ساده دلي گولتو غافل بخوره ميدونم يه روز مياي كه التماسم بكني مست ومدهوش مثل بارون مثل ياسم بكني اما اين ديگه توخابه كه واست دل بسوزونم براي ديدن چشمات هفت كفن رو بپوسونم به تو پناه مى آورم وقتى از زندگى سير مى شوم دلم تنها تورا مى خواهد هستى ام را كه يك قلب بر عطوفت بيشتر نيست به پايت مى ريزم مى دانم تكرارى است اگر بگويم جشمانم را خاك پايت كنم خدا كند هر بار كه مى آيى چشمان من جسارت ديدن برق محبت درتك تك لحظات با توبودن را داشته باشد و باز هم در سنگينى لحظات به تو پناه بياورد در دنيا هر نعمتى دلباخته اى دارد و دلباخته ى شب مهتاب دلباخته ى خورشيد مغرب دلباخته ى گل وبلبل و دلباخته ى تو در هر لحظه منم تو اى بهترينم اى آواى خوش فرياد اى خوشبو ترين نسيم مهربانى دوستت دارم قبل از هر چيز از اظهار لطفى كه به منو شعرام داشتيد متشكرم اما مى خوام از خودم براتون بگم من بشت كنكورى هستم برام خيلى مهمه كه دانشگاه قبول بشم برام دعا كنيد! رشته ام گرافيكه مى خوام اگه توى اين وبلاگ موفق شدم حتما يه وبلاگ تخصصى هم بسازم شايد به دردتون بخوره و براتون جالب باشه خودم كه خيلى رشته ام رو دوست دارم من عاشق نيستم اما شعرامو تقديم مى كنم به همه ى عاشقايى كه واقعا عاشقند اميدوارم لايق باشم خوش باشيد صدای آن را خواهی شنید ... که نام تورا صدا می کند .اگر به دیدگان من بنگری ، سایه آرزو ها را در آن خواهی دید، همچنان که من ، سایه ی آسمانی عواطف تورا در آینه ی چشمانت مشاهده میکنم. بیا تا این پرده سکوت را پاره کنم،... رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند000 من ارچه درنظریار خاکسار شدم رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند000 چوپرده داربه شمشیرمیزند همه را کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند000 چه جای شکرو شکایت زنقش نیک وبد چو بر صحیفه هستی رقم نخواهد ماند000 سرود مجلس جمشید گفته اند این بود که جام باده بیاور که جم نخواهدماند000 غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند 000 توانگرا دل درویش خود بدست آور که مخزن زروگنج ودرم نخواهد ماند000 بدین رواق زبرجد نوشته اند به زر که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند000 زمهربانی جانان طمع مبر حافظ که نقش جور ونشان ستم نخواهد ماند000 آسمان بزرگتر از عشق بود و تو... بزرگتر از خورشید هیچ کس مرا نفهمید... من را ... بودن را حس می کنم و شکفتن را در زندگی وقتی تو با منی اندوه سا یه اش را می دزدد و می بارد ابرآشنا یی در کوچه های غربت وقتی تو با منی می خندم و بودن را با ورمی کنم... ای آنکه نرفتی از یاد کجایی؟ باور کرد که تو برای همیشه رفته ای آخه پیاله ی امید خالی از پیمانه است... کسی را که خیلی دوست داری زود از دست می دهی. پیش ازآنکه خوب نگا هش کنی مثل پرنده های زیبا با ل می گیرد ودور می شود. فکر میکردی میتوانی تا آخرین روزی که زمین به دور خود می چرخد وخورشید از پشت کوهها سرک می کشد در کنا رش با شی. هنوز بعضی از حرف ها یت را به او نگفته بودی هنوز همه ی لبخند های خود را به او نشان نداده بودی . همیشه این گونه بوده است... کسی که از دیدنش سیر نشده ای زود از دنیای تو می رود وقتی به خودت می آ یی که حتی ردی از او در خیا با ن نیست فکر می کردی می توانی با او به همه ی با غها سر بزنی و خرده های نا ن را به مرغا بی های تنها بدهی. هنوز روزهای زیا دی با ید با او به تما شای موجها می رفتی. هنوز سا عت های صمیما نه ای با ید با او اشک می ریختی. همیشه این گونه بوده است... او که میرود ... او که برای همیشه می رود... آ نقدر تنها می شوی که نام روز ها را فراموش میکنی از عقربه های سا عت می گریزی و هیچ فرشته ای به خوابت نمی آید. احسا س می کنی کلمات لال شده اند پل ها فرو ریخته اند کفش ها پا ره شده اند دست ها یخ زده اند و پروانه ها سوخته اند. راستی... اگر هنوز او نرفته است اگر هنوز با د همه ی شمع ها یت را خا موش نکرده است اگر هنوز می توانی برایش یک استکان چای بریزی وغزلی از حا فظ بخوانی قدر تک تک نفسها یش را بدان وبه فرشته ای که می خواهد او را از زمین به آسمان ببرد بگو: تو را به صدای گنجشک ها و بوی خوش آرزو ها سوگند می دهم او را از من مگیر!...
من به تو زنده ام...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت
19:30 توسط ساره| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت
19:29 توسط ساره| |
دل زود باورم را به کرشمه ای ربودی
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت
19:27 توسط ساره| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت
12:29 توسط ساره| |
كوچه پس كوچه هاى قلبم پراز عطر حضور توست
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1384ساعت
19:59 توسط ساره| |
تو امدي ...تو امدي
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1384ساعت
23:32 توسط ساره| |
شب
نوشته شده در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت
14:52 توسط ساره| |
تو امدي
نوشته شده در جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت
12:40 توسط ساره| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1384ساعت
23:48 توسط ساره| |
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1384ساعت
23:3 توسط ساره| |
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت
22:48 توسط ساره| |
وقتى دلم از سردى خانه مى گريد
نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1384ساعت
14:26 توسط ساره| |
ابى ترين كلام و روشنترين نويد تقديم به دوستاي خوبم
سلام سلام
نوشته شده در شنبه هفدهم اردیبهشت 1384ساعت
14:23 توسط ساره| |
اگر به قلب من سر بگذاری،
نوشته شده در جمعه شانزدهم اردیبهشت 1384ساعت
17:20 توسط ساره| |
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1384ساعت
22:16 توسط ساره| |
دیروز
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت
19:33 توسط ساره| |
وقتی تو با منی
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت
19:32 توسط ساره| |
با آن که ز ما هیچ زمان یاد نکردی
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت
19:31 توسط ساره| |
باید ...
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت
19:30 توسط ساره| |
همیشه این گونه بوده است...
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1384ساعت
19:28 توسط ساره| |


