تبليغاتX
یکتا همدم بی ادعـــــــــــــــــــــــا
یکتا همدم بی ادعـــــــــــــــــــــــا

سلام دوستای خوبم.

چکار می کنید با گرما ...من که خیلی کلافه ام.

حسابی هنگ کردم.از این طرف تابستون و گرما از اون طرف استرس وکنکور...

ربطی به هم ندارند اما نمی دونم چرا سیستم منو بهم زدند.

شما چیکار می کنید؟

امتحاناتتون تموم شد؟

این چند وقت اصلا فرجه ندارم.باید ببخشید که نمی تونم onبشم.

و نمی تونم به وبلاگاتون سر بزنم.اما شما همیشه به من لطف داشتید...

ومی دونم که از این به بع

د هم بهم سر میزنید.

ممنونم ...

شاد باشید

نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1384ساعت 12:20 توسط ساره| |

اگر می دانی در این جهان کسی هست

که با دیدنش رنگ رخسارت

تغییر می کند

وصدای قلبت ابرویت را به تاراج می برد

مهم نیست

که او مال تو باشد

لذت ببرد...

نفس بکشد ...

مهم این است

که فقط باشد...

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 17:32 توسط ساره| |

من از روییدن خار سر دیوار فهمیدم

که نا کس کس نمی گردداز این بالا نشینی ها...

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 17:31 توسط ساره| |

من از دست غمت مشکل برم جان...

ولی دل را تو آسان بردی از من!

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1384ساعت 17:30 توسط ساره| |
تمام روز به یادت که شب به خواب من آیی به التهاب روم تا که درسراب من آیی تو مست باده عشقی و من خمار نگاهت خدا کند که شوی درد ودر شراب من آیی به لحظه های سرودن تو حرف حرف کلامی به این امید سوالم که در جواب من آیی درست مثل سفالم! شکسته... دل مرده... مگر تو رنگ شوی! بر لعاب من آیی... چه بی تفاوت و آرام مرا شکستی ورفتی... خوشم که عاقبتی به یاد این عذاب من آیی... تقدیم به همه عاشقای دل شکسته
نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1384ساعت 16:44 توسط ساره| |

ومن می آیم آن روزی که پیغامی به صد اندوه می گوید :

نمی خواهم مرا بینی...

دلت از درد آکنده است میدانم

واز زخم عجیبی گشته مالامال می فهمم

وتو هرگز مرا دیگر نمی خواهی !

کلامم را نمی فهمی!

صدایم را تو نشناسی

بهار من!

چرا قلب پراز مهرت خزان نام من کرده؟

چرا گلواژه ذهنت وجودم رفته از یادش؟

مرا دیگر نمی بیند ...نمی خواهد؟

ومن با این تلاطم های بی پایان ذهن خویش می یابم

که دیگر رفته از یادت تمنای تمنایم ...

نمی دانم تو میفهمی ؟!....

که من چون ابر می بارم

وهمچون رعد می غرم...

و همچون باد می تازم؟

نمی دانم تو می بینی دو چشمم چشمه خون است ؟

ودل لبریز از غصه

کرامت را طلب دارد؟

نمی دانم که می آیی؟!

ویا چشمان من را باز.....

نمی دانم که می فهمی که از غصه رنجت دلم مرده ؟

نمی بیند دو چشمانم...

من امشب !

عالم دردم... جهان غصه ام... مرگم

نمی دانم که می خواهی مرا بینی ؟!

ویا با گفته دیگر مرا تا عالم برزخ خدا حافظ تو می گویی....

نمی دانم ...نمی فهمم!

خدایا دست تو یارم

تویی امید دیدارم...

نوشته شده در جمعه ششم خرداد 1384ساعت 10:26 توسط ساره| |

سلام دوستای خوبم .خیلی خوشحال میشم وقتی نظراتتونو می خونم.اما دوست دارم ازم انتقاد کنید.

عیب کارمو بهم بگید و یکم... یعنی بیشتر از یکم راهنماییم کنید.

آخه من تجربه ای ندارم.

از اینکه دیربه دیر مینویسم شرمنده ام دارم کنکور می خونم .

نمی دونم فائده ای داره یا نه.

وبلاگای شما خیلی قشنگن.وقتی متن های ساده وخودمونی تون رو می خونم بهتون غبطه می خورم. اینو قبول دارم که معمولا پسرا بی ریا تر از دخترا هستند.

باید اعتراف کنم که من نمی تونم مثل شما باشم و به قشنگی شما بنویسم.

نزدیک 4 ساله که خاطرات هرروزم رو مینویسم اما هنوز نتونستم روون بنویسم.

ضمنا از آقایون مرتضی و ابوالفضل هم ممنونم که بهم اظهار لطف دارند.

شماها هم به من امید میدید...

شاد باشید

نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1384ساعت 18:2 توسط ساره| |