سکوت دنیا روی پرم نشسته * ديدار ما چون آب و ماه چه دور ! چه در هم. كيستي كه من اين گونه به اعتماد، نام خود را با تو مي گويم... كليد خانه ام را در دستت مي گذارم، نان شادي هايم را با تو تقسيم مي كنم و در كنارت مي نشينم وبر زانوي تو اين چنين آرام به خواب مي روم كيستي كه من اين گونه به جد، در ديار رويا هاي خويش با تو درنگ مي كنم؟ "احمد شاملو" در من شک لانه کردن بود ... دست هاي تو چون چشمه يي به سوي من جاري شد! ومن تازه شدم يقين را چون عروسکي در آغوش گرفتم ودر گهواره ي سالهاي نخستين به خواب رفتم! در دامانت که گهواره روياهايم بود و لبخند آن زمان ، به لب هايم برگشت. با تن ات براي تنم لالايي گفتي... چشم هاي تو با من بود ... ومن چشم هايم را بستم!! چرا که دستاي تو اطمينان بخش بود... در من شک لانه کردن بود ... دست هاي تو چون چشمه يي به سوي من جاري شد! ومن تازه شدم يقين را چون عروسکي در آغوش گرفتم ودر گهواره ي سالهاي نخستين به خواب رفتم! در دامانت که گهواره روياهايم بود و لبخند آن زمان ، به لب هايم برگشت. با تن ات براي تنم لالايي گفتي... چشم هاي تو با من بود ... ومن چشم هايم را بستم!! چرا که دستاي تو اطمينان بخش بود... آسمان نزديك است پر گشودن آسان با كوله باري از عشق پرواز كن تا كهكشان حس كن اين خارش پرها،به روي دستات پر شو از شوق رسيدن تا آفتاب کاش كاش در افسانه های عاشقان جا می شدم فارغ از ياد و غمت سرمست و پايا می شدم در هجوم دردها و غصه های بی شمار صابر و پر حوصله مانند دريا می شدم تا ببينم هر شفق روی ترا معشوق وار لحظه لحظه دم به دم سرشار رويا می شدم در پی ديوانگی مجنون صفت همرنگ شمع سر به سر می سوختم بی ترس و پروا می شدم تا نبيند هر كسی اشك من دلخسته را در ميان عالمی تنهای تنها می شدم عشق را می كشتم اندر قلب خود ديوانه وار لال و گنگ و كور و كر مانند صحرا می شدم گرچه قلبم را شكستی خرد كردی نا رفيق كاش می شد بعد تو من باز پيدا می شدم کاش كاش در افسانه های عاشقان جا می شدم فارغ از ياد و غمت سرمست و پايا می شدم در هجوم دردها و غصه های بی شمار صابر و پر حوصله مانند دريا می شدم تا ببينم هر شفق روی ترا معشوق وار لحظه لحظه دم به دم سرشار رويا می شدم در پی ديوانگی مجنون صفت همرنگ شمع سر به سر می سوختم بی ترس و پروا می شدم تا نبيند هر كسی اشك من دلخسته را در ميان عالمی تنهای تنها می شدم عشق را می كشتم اندر قلب خود ديوانه وار لال و گنگ و كور و كر مانند صحرا می شدم گرچه قلبم را شكستی خرد كردی نا رفيق كاش می شد بعد تو من باز پيدا می شدم
غم این دل به چشم هام رسید
بالم از سفر خستست
چشام از ابهام کویر ماته
سرم را زیر انداختم
بخاطر عشق پرواز می کنم
دوست دارم بدونم به کجا دارم میرم
دوست دارم بدونم این کیه پشتم نشسته
ای باد کمک کن
دروازه این باغ یار را باز کن
ای ابر یاری ام کن
طراوت ببخش به این جوانه ی دل
ای ستاره عشق نگاهی به من کن
وجودم را گرم کن
سیاهی را پاک کن
به خوابش برو و صدایم کن
به فکرش برو و نگاهی کن
دل پیش کیست
آه را من زنم یا او
فریاد من کشم یا او
دل به دریا کی باید زد
اشک عشق کجا باید ریخت
اه که اینجا سکوت گرفته
سکوت دنیا روی پرم نشسته
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت
23:37 توسط ساره| |
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت
15:12 توسط ساره| |
عشق آمد...
عشق امد وآفتابي ام کرد
با اين همه ابر ،آبي ام کرد
در من همه موج بي تکان بود
آشوب دل انقلابي ام کرد
از دشنه ورخم مي سرودم
چون کهنه سبو ، شرابي ام کرد
تنداب جنون به خونم آميخت
از شور عطش، سرابي ام کرد
هردم به شکستن درستي
آباد از اين خرابي ام کرد
تابيد به انجماد روحم
صد آينه آفتابي ام کرد!...
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت
15:41 توسط ساره| |
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت
15:16 توسط ساره| |
نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1384ساعت
15:16 توسط ساره| |
نوشته شده در جمعه چهاردهم مرداد 1384ساعت
23:5 توسط ساره| |
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384ساعت
23:46 توسط ساره| |
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384ساعت
23:45 توسط ساره| |


