تبليغاتX
یکتا همدم بی ادعـــــــــــــــــــــــا
یکتا همدم بی ادعـــــــــــــــــــــــا

چرا از تو نگويم ؟

 چرا اشكهاي تو را نسرايم ؟

وقتي همه درياها در قلب مهربان تو جريان دارند چرا من يك قطره پر هياهو نباشم ؟

چه شبها كه به ياد تو فانوس دعا را در ايوان تنهايي آويختم و چه روزها كه به ياد تو با درختان پر حوصله گردو درددل كردم آن قدر منتظرت ماندم كه همه پنجره ها مرا مي شناسند .

يك آرام تر از خواب درختان به سراغم بيا....

 مي خواهم با شكوفه هاي سيب برايت تابلويي بكشم و با اشكهايم گردوغبار را از كفشهايت بشويم مي خواهم تمم بغضهايم بر شانه هاي تو آب شود .
چرا دلم برايت تنگ نشود ؟ چرا دستهاي تو را ستايش نكنم ؟

چرا خوشبوترين گلهاي دنيا را براي تو نچينم ؟

چرا عطر ماه را در شيشه نريزم و به تو تقديم نكنم ؟
دلم برايت تنگ ميشود ...

نه هر شب ...

نه هر روز ...

 بلكه هر لحظه. ..

اين را عقربه هاي ساعت نيز ميدانند خطوط دفترم نامت را از بركرده اند اگر روزي تو را ننويسم دل آبي خودكارم برايت تنگ مي شود ...
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 11:16 توسط ساره| |
نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 12:16 توسط ساره| |

می دونی؟

 آسمون هميشه آبی نيست!
هميشه صافم نيست!

 

گاهی ابريه و گاهی بارونی!...
و از آسمون هميشه هم بارون نمی باره
!

خُب،
اين طبيعتشه
ولی همون موقعهايی هم که داره بارون می باره، برو بشين پای درد و دل آسمون
ببين چی می گه؟!

 چرا داره گريه می کنه،

دلتو بده به آسمون و عوضش ازش چندتا ستاره بگير!...

می دونی؟
گاهی آسمون پر ستاره است،
ولی يه ستاره ميون اون ستاره ها، بزرگتر، قشنگتر و درخشانتره
...
اون ستاره ی تو که من،
اسمشو گذاشتم ستاره ی "تو
"

می دونی؟
وقتی با ستاره ی "تو" حرف می زنم،

 وقتی بهش خيره می شم يا بهش چشمک می زنم،

هميشه ازم يه چيزی می پرسه
می گه: "دوسَم داری؟
منم می گم: "دوسِت دارم
ولی ديشب از من يه سوال ديگه پرسيد
!...
گفت: "تو چرا هيچ از من نمی پرسی که دوسِت دارم يا نه؟
منم ازش پرسيدم: "تو چی؟ دوسَم داری؟
می دونی چی گفت؟
گفت: "قلبتو بده
گفتم: "چه جوری؟"
گفت: "چشماتو ببند، يه نفس عميق بکش و خودتو رها کن. قلبت پرواز می کنه و خودش مياد پيشم.
منم همون کاری رو کردم که ستاره گفت. ستاره قلبمو گرفت و روش يه چيزی نوشت و بعد پَسِش داد.
می دونی چی نوشته بود؟
نوشته بود: "دوسِت دارم
...
نوشته ی ستاره ی "تو" رو قلبم موند. هنوزم هست. تا آخرم می مونه
چرا؟
چون بهم گفت: "حقيقت هيچ وقت نابود نمی شه! چون چيزی است که بايد وجود داشته باشد.
راستی
!
بيا ايندفعه که داره بارون مياد بريم پشت پنجره و به درد و دل آسمون گوش کنيم.
وقتی شب می شه، بيا دو تايی به ستاره ها نگاه کنيم
!...
وقتی می خواهيم بخوابيم بيا با هم به ماه شب بخير بگيم
!...
و وقتی صبح می شه، بيا طلوع خورشيد رو که پر از عشق با هم نگاه کنيم
!...
باشه که عاشق بمونيم!

تا آخرش...

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یکم دی 1384ساعت 13:52 توسط ساره| |