تبليغاتX
یکتا همدم بی ادعـــــــــــــــــــــــا
یکتا همدم بی ادعـــــــــــــــــــــــا

 

 

همین نه گریه بر آن ماه تشنه لب کافی است

اگر چه گریه بر الام قلب تسکین است

ببین که مقصد اصلی او چه بود ای دوست

که درک ان سبب عزّ و جاه و تمکین است

زخاک مردم آزاده بوی خون آید

نشان شیعه وآثار پیروی این است

حسین مظهر آزادگی و آزادی است

خوشا کسی که چنینش مرام وآئین است

                                               (امام حسین (ع) آفتاب تابان ولایت)

 

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1384ساعت 16:8 توسط ساره| |

خواب ديدم خواب اينكه مرده ام خواب ديدم خسته و افسرده ام
روي من خروارها از خاك بود واي قبر من چه وحشتناك بود
تا ميان گور رفتم دل گرفت قبر كن سنگ لحد را گل گرفت
بالش زير سرم از سنگ بود غرق وحشت سوت و كور وتنگ بود
هر كه آمد پيش حرفي راند ورفت سوره حمدي برايم خواند ورفت
آمدند از راه نزدم دو ملك تيره شد در پيش چشمانم فلك
يك ملك گفتا بگو نام تو چيست آن يكي فرياد زد رب تو كيست
اي گنهكار سيه دل بسته پر نام اربابان خود يك يك ببر
در ميان عمر خود كن جستجو كارهاي نيك و زشتت را بگو
گفت عمر خودت كردي تباه نامه اعمال تو گشته سياه
ديگر آنجا عذر خواهي دير بود دست وپايم بسته وزنجير بود
نا اميد از هر كجا و افگار مي كشيدندم به خِفت سوي نار
ناگهان الطاف حق آغاز شد از جنان درهاي رحمت باز شد
مردي آمد از تبار اسمان نور پيشانيش فوق كهكشان
چشمهايش زندگاني مي سرود درد را از قلب انسان مي زدود
بر سرش دستار سبزي بسته بود به دلم مهرش عجيب بنشسته بود
در قدوم آن نگار مه جبين از جلال حضرت عشق آفرين
دو ملك سر را به زير انداختند بال خود را فرش راهش ساختند
غرق حيرت داشتند اين زمزمه آمده اينجا حسين(ع) فاطمه (س)
صاحب روز قيامت آمده گوييا بهر شفاعت آمده
سوي من آمد مرا شرمنده كرد مهربانانه به رويم خنده كرد
گفت آزادش كنيد اين بنده را خانه آبادش كنيد اين بنده را
اينكه اينجا اينچنين تنها شده كام او با تربت من واشده
مادرش او را به عشقم زاده است گريه كرده بعد شيرش داده است
بارها بر من محبت كرده است سينه اش را وقف هيئت كرده است
سينه چاك آل زهرا بوده است چاي ريز مجلس ما بوده است
اسم من راز ونيازش بوده است خاك من مهر نمازش بوده است
پرچم من را بدوشش مي كشيد پابرهنه در عزايم مي دويد
اقتدا به خواهرم زينب نمود گاه مي شد صورتش بهرم كبود
بارها لعن اميه كرده است خويش را نذر رقيه كرده است
تا كه دنيابوده از من دم زده او غذاي روضه ام را هم زده
حرمت من را به دنيا پاس داشت ارتباطي تنگ با عباس داشت
نذر عباسم به تن كرده كفن روز تاسوعا شده سقاي من
گريه كرده چون براي اكبرم با خود اورا سوي زهرا (س)مي برم
هر چه باشد اوبرايم بنده است او بسوزد صاحبش شرمنده است

با تشکر از الهام عزیزم



 

نوشته شده در شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 12:52 توسط ساره| |

می خواهم همگام با سایه تنهاییم در خیال بارانی ات قدم بزنم ،...
چتر شکسته بغضم را بگشایم....
می خواهم شاعر لحظه های سرخ باشم و غزل غزل گریه کنم...
می خواهم گامهایم را محکم تر از قبل بردارم و مثل باد از کوی و برزنها بگذرم،...
و به عاشقانه ترین عاشق ها برسم...
می خواهم در امتداد خاموشی از تو بگویم، ...
از تو که طراوت شقایقهای باغچه ام خواهی بود...
می خواهم همیشه از تو بنویسم،بی آنکه در جستجوی قافیه باشم،
بی آنکه واژه ها را انتخاب کنم.
می خواهم ساده از تو بنویسم.
از تو،... از تو که میدانم دوستم داری و هر دم یک سبد مهربانی از تو هدیه می گیرم...
می خواهم چشمان خیس و تاریکم را آنقدر به جاده بدوزم تا از پس آن بیرون بیایی،...
و دستان سرد و بی پناهم را پناهگاه باشی...
تو مرا به سوی خود خواندی و من نیز مشتاقانه به سویت پرواز می کنم...

 

 

نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت 14:42 توسط ساره| |

من خسته شدم از بس در انتهای همه کوچه های بارانی نشانی تو را گرفتم و نيافتم...

همه روياهايم رنگ تو دارند و تمام شب به اين ميگذرد که دست به سوی تصويرت دراز کنم و باز حتی لمس به تو به رويا هم نصيبم نمی شود..

خسته شدم از اينکه هميشه من بمانم وهميشه تو بروی...

هميشه من ليلای بی مجنون قصه ها بودم...

بی انصافی نيست!

خسته شدم بس که نامت را در ذهنم پنهان کردم مبادا کسی نداند که ليلای بی مجنون قصه ها ؛

مجنون تو شده...

چه اِشکال دارد؟...

بُگذار يک بار هم ليلا مجنون شود!...

من که هميشه سنت شکستم اين یکی هم روی بقيه...

 اين تقدير بارانی هزاران سال است که می بارد تا کجا؟!؟...

تا آخر من!!!...

حتی از نگاه کردن به تقويم رنگ و رو رفته عمرم خسته شدم...

عجب اين روزها با سرعت از پی هم ميگذرند...

اما وقتی نگاه ميکنم هنوز راه درازی برای پيمودن هست و من پای رفتن ندارم....

ميدانم بيهوده ميگويم...

ميروم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 19:27 توسط ساره| |