تو را می بينم ،تو را می شنوم ، تو را می گويم ،تو را می نويسم، تو را باور دارم و هميشه با توام به راستی شايدسودای عشقی در تو نيست . و شايد نخوای رسوای عشقم باشی .اما غريبه با دل من اشناجسمت نيست در کنارم .اما روحت هست در وجودم. روح واحساست را بارها و بارها زمزمه کردم.عشق و احساسم را بارها وبارهامرور کردم .شايد هيچ زمانی با من نباشی وبا روحم يکی نشی و نخواهی با من باشی. شايد تو تنهای تنها رويای شبهای مهتابی زندگيم باشی.شابد تو برای ديگری باشی.اما خوشحالم که کسی نميتونه فکر و يادتو از من بگيره.ايکاش منو ببينی و وجودمو باور کنی. ايکاش در شبهای ظلمات تنهاييت تک چراغ دلت من باشم.ايکاش ارامش بعد طوفان دلت من باشم.ايکاش رسوای دلم باشی و شيدای عشقم. ای تو قصه گوی شبهای مهتابی.ای تو ايمان شبهای تنهايی با تو بودن را روحم از تو ياد گرفت. بگو بی تو بودن را از کجا ياد خواهد گرفت. بمان تا مرده نباشم و در اغوش تو باشم.تو که بايد شب را از ميان چشمانت معنا کرد.محبت را در قلب کوچکت معنا کرد.تو که گرمای خورشيد را در بر داری .زيستن در کنار معشوق را باور داری. تو که می دونی عشقم برات تا بيکرانها جاريست.تو که می دونی طعم تلخ اخرين وداع تا دور دستها در خاطرم باقيست. بيا ای تو ايمان گمگشته ام ديگر گمگشته ام مباش ديگر لحظه ای را بی من مباش شيشه اي مي شکند يک نفر مي پرسد چرا شيشه شکست؟ باد سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد شيشه ي پنجره را زود شکست کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرور شکست، عابري خنده کنان مي آمد تکه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد اما امشب ديدم دل سخت شکست اما،
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت
6:38 توسط ساره| |
نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت
6:53 توسط ساره| |

