تبليغاتX
یکتا همدم بی ادعـــــــــــــــــــــــا
یکتا همدم بی ادعـــــــــــــــــــــــا

مثل اون وقتا هنوز دلم برات لک مي زنه...
حسرت داشتن تو ،

‌پير شده ، عينک مي زنه!...


صورتم سرخ شده بود ،

‌اما حالا کبود شده


جدايي يه عمر داره توي اون چَک مي زنه


اوني که من نمي خواستمش ولي منو مي خواست


منو مي بينه يه وقت ، دوباره چشمک مي زنه


يادته مشروط دوست داشتن تو شدم يه عمر ؟


هنوزم کامپيوتر داره برام تک مي زنه


حالا که گذشت و رفتي و منم تموم شدم


مث تو کي آدمو جاي عروسک مي زنه ؟


ديشب از خواب پريدم، خوب شد ،

 

آخه ديدم يکي داره به ماشين تو ،

 

هي گل ميخک مي زنه


تو که تنها نبودي ،

 

‌يکي پيشت نشسته بود...


بگذريم اين دل من هميشه با شک مي زنه


اوني که بهم مي گفت دوسِت دارم... دوسم نداشت


ديده بودم واسه ي دختره سوتک مي زنه


باورت مي شه هنوز عاشقتم

 

اون روز خوبِ دل هنوز واست « تولدت مبارک » مي زنه؟


تو زياد دوسم نداشتي ، خوب مقصر نبودي


کي مياد امضا زير قول يه کودک بزنه ؟


نه که بچه ها بدن ،

 

‌پاک و زلاله قلبشون


ولي نبض عقلشون يه قدري کوچک مي زنه


فکر نکن فقط تويي...

رسمه يه وقتا حوصله


ميره آسمون ،

خودش رو جاي لک لک مي زنه


دختر همسايه مون ،

نمي دونه دوس نداري


داره دور قاب عکست گل و پولک مي زنه


نه که فکر کني به تو نظر داره ،

 

مي کشمش!!!!


مثلا داره رو زخمام گل پيچک مي زنه


کارش اين نيس ،

طفلکي شب تا سپيده مي شينه


گل و بوته و شکوفه روي قلک مي زنه


راستي من چرا تو نامم اينا رو به تو مي گم!...


نمي گم گوشاي رؤيام ديگه سمعک مي زنه!


جز واسه نوار تو که توش صداي نازته


به نفس هام طعم عطر سيب قندک مي زنه

‌دوسم نداشته باش ولي نامه مو جواب بده ،


نذا اصلا نزنه قلبي که اندک مي زنه


پيش هيچ کسي نرو ،

حلقه دسِ کسي نکن
چون گناهه ،

من هنوز دلم برات لک مي زنه...

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 0:36 توسط ساره| |

تو که روزی چشمانت پناه پرنده بی آشیان نگاهم گشت بی آنکه بدانم چرا....!

تو را می گویم که در دل بر این بی پناه طوفان زده گشودی تا باز در این سرای بی کسی به عشق آسمانیت آرام گیرد.

تو همانی که دستان سردم را در میان دستانت به عشق می نوازی و گرمی وجودت را بر تن خسته و رنجورم هدیه می کنی.

منم عابر کوچه های بی کسی که باز بر کوبه تنهایت می کوبد.

منم عابر تنهای غربت زده ای که باز خسته از زمانه بی عاطفه گی ها سراغت می جویم.

منم که باز هم آوایی می جویم برای تنهایی ام.

کجاست مرحمی که باز بر زخمهای نشسته بر تنم التیام بخشد.

کجاست همدمی که تنهاییم را مونس شود...!

نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت 6:34 توسط ساره| |