مثل اون وقتا هنوز دلم برات لک مي زنه... پير شده ، عينک مي زنه!... اما حالا کبود شده هي گل ميخک مي زنه يکي پيشت نشسته بود... پاک و زلاله قلبشون رسمه يه وقتا حوصله دوسم نداشته باش ولي نامه مو جواب بده ، حلقه دسِ کسي نکن تو که روزی چشمانت پناه پرنده بی آشیان نگاهم گشت بی آنکه بدانم چرا تو را می گویم که در دل بر این بی پناه طوفان زده گشودی تا باز در این سرای بی کسی به عشق آسمانیت آرام گیرد تو همانی که دستان سردم را در میان دستانت به عشق می نوازی و گرمی وجودت را بر تن خسته و رنجورم هدیه می کنی منم عابر کوچه های بی کسی که باز بر کوبه تنهایت می کوبد منم عابر تنهای غربت زده ای که باز خسته از زمانه بی عاطفه گی ها سراغت می جویم منم که باز هم آوایی می جویم برای تنهایی ام کجاست مرحمی که باز بر زخمهای نشسته بر تنم التیام بخشد کجاست همدمی که تنهاییم را مونس شود
حسرت داشتن تو ،
چون گناهه ،
من هنوز دلم برات لک مي زنه...
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت
0:36 توسط ساره| |
نوشته شده در یکشنبه سوم دی 1385ساعت
6:34 توسط ساره| |

