شیطان طعم دهانم تلخ ِتلخ است لطفت برایم نسخه پیچید: (عرفان) من پریشانم خدایا تو بر طرفش کن تا تو از آن منی چرا به دیگران روی آورم؟ آیا ذهن بزرگتر است از آنچه ذهن را ذهنیت بخشیده؟ آیا رام بزرگتر است از اوکه رام را شناخته؟ آیا برهما بزرگتر است از آنچه او از آن برخاسته؟ آیا وداد ها بزرگترند از سرچشمه ی اصلیشان؟ پاک گیج شده ام ... آیا معبد بزرگتر است از آنکه او به خداوند خدمت میکند؟ ما آدما هميشه صداهاي بلند و مي شنويم؛
اندازه یک حبّه قند است
گاهی می افتد توی فنجانِ دلِ ما
حل می شود آرام آرام
بی آنکه اصلا ً ما بفهمیم
و روحمان سر می کشد آن را
آن چای شیرین را
شیطان زهرآگین ِدیرین را
آن وقت او
خون می شود در خانه تن
می چرخد و می گردد و می ماند آنجا
او می شود من
انگار سمی قطره قطره
رفته میان تاروپودم
این لکه ها چیست؟
بر روح ِ سرتاپا کبودم!
ای وای پیش از آنکه از این سم بمیرم
باید که از دست خودت دارو بگیرم
ای آنکه داروخانه ات
هر موقع باز است
من ناخوشم
داروی من راز و نیاز است
چشمان من ابر است و هی باران می آید
اما بگو
کِی می رود این درد و کِی درمان می آید؟
شب بود اما
صبح آمده این دوروبرها
این ردپای روشن اوست
این بال و پرها
یک شیشه شربت، آسمان
یک قرص ِخورشید
یک استکان یاد خدا باید بنوشم
معجونی از نور و دعا باید بنوشم

پررنگهارو مي بينيم
و کارهاي سختو دوست داريم
غافل از اينکه خوبها آسون ميان؛
بي رنگ مي مونن
و بي صدا مي رن ...
نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت
13:18 توسط ساره| |
نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت
19:8 توسط ساره| |
نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت
14:36 توسط ساره| |

