پيامبري از كنار خانه ما رد شد... لباسهاي ما خاكي بود. او خاك روي لباسهايمان را به اشارتي تكانيد. لباس ما از جنس ابريشم و نور شد و ما قلبمان را از زير لباسمان ديديم. پيامبر، كنارشان زد. خورشيد را نشانمان داد و تكهاي از آن را توي دستهايمان گذاشت. و ما به ياد آورديم كه با درخت و پرنده نسبت داريم. پيامبر كليدي برايمان آورد. اما نام او را كه برديم، قفلها بيرخصت كليد باز شدند.
پيامبري از كنار خانه ما رد شد. آسمان حياط ما پر از عادت و دود بود.
پيامبري از كنار خانه ما رد شد و ناگهان هزار گنجشك عاشق از سرانگشتهاي درخت كوچك باغچه روييدند و هزار آوازي را كه در گلويشان جا مانده بود، به ما بخشيدند.
پيامبر از كنار خانه ما رد شد. ما هزار درِ بسته داشتيم و هزار قفل بي كليد.
من به خدا گفتم: امروز پيامبري از كنار خانه ما رد شد.
امروز انگار اينجا بهشت است.
خدا گفت: كاش ميدانستي هر روز پيامبري از كنار خانهتان ميگذرد و كاش ميدانستي بهشت همان قلب توست.
نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1387ساعت
23:15 توسط ساره| |


